X
تبلیغات
زولا

Last Night

جمعه 2 تیر 1396 ساعت 13:51

Chris de Burgh - Last Night ♫ 


 


Last night I was walking through the harbour​

Where the fishing boats are lying on the shore​

The news had travelled fast and everyone went to be​

Where the mayor was making a speech​

And the crowd started cheering​

When he talked about the glory of it all​

And the boys coming home from the war​

Last night, they were dancing in the streets​

And making music in the alleyways and bars​

From a house down in the old town came the sound of guitars​

Margarita was waiting inside​

With her long black hair hanging down beneath the red light​

And she smiled, for the boys coming home from the war​

The boys coming home from the war​

And they said we were heroes, they said we were fine​

We were kings in command, we had God on our side​

And we said "nothing will make us change in any way​

Since yesterday - we''re just the same​

Since yesterday - nothing has changed​

Since yesterday - we''re just the same​

But I can feel there''s a new kind of hunger inside​

To be satisfied, I saw it there last night​

Last night I was walking through the shadows​

Far away from all the music and the girls​

When I saw a soldier with a woman in black​

And they stood without any word​

Just staring at a photograph of someone, and she began to cry​

For a boy left behind in the war​

Some boy left behind in the war​

And they said we were heroes, they said we were fine​

We were kings in command, we had God on our side​

And we said "nothing will make us change in any way​

Since yesterday - we''re just the same​

Since yesterday - nothing has changed​

Since yesterday - we''re just the same​

دیشب در بندرگاه قدم می زدم​

جایی که قایق های ماهیگیری بر ساحل پهلو گرفته بودند​

اخبار سریع پخش میشد ​

همه قصد رفتن به سخنرانی شهردار را داشتند​

و جمعیت ابزار احساسات می کرد​

آنگاه که او درباره افتخارات صحبت می کرد​

و از سربازانی که از جنگ باز می گشتند​

دیشب همه در خیابانها می رقصیدند​

کوچه ها و بارها پر از نوای موسیقی بود​

از خانه ای در پایین محله قدیمی صدای گیتار می آمد​

مارگاریتا در خانه انتظار می کشید​

با گیسوان بلند سیاهش، زیر نور سرخ​

و او لبخند میزد،به سربازانی که از جنگ به خانه باز می گشتند​

و آنها گفتند:ما دلیران بودیم ، حالمان خوب است​

ما فاتحانی سرفراز بودیم ، خدا با ماست​

و ما گفتیم : هیچ چیز ما را عوض نخواهد کرد​

از دیروز تا بحال، همانیم که بوده ایم​

از دیروز تا بحال ، چیزی تغییر نکرده ​

از دیروز تا بحال ، همانیم که بوده ایم​

اما اشتیاق تازه ای در درونم موج می زند​

که می بایست به آن پاسخ دهم ،دیشب به آن پی بردم​

دیشب در میان سایه ها قدم میزدم​

دور از تمام موزیکها و دختران​

زمانی که سربازی را دیدم که همراه با زنی سیاه پوش در انتظار بود​

و آنها بی هیچ کلامی ایستاده بودند ​

تنها به عکسی خیره شده بودند و زن گریه سر داد​

برای سربازی که در جنگ کشته شده بود​

سربازانی که در جنگ کشته شده بودند​

و آنان می گفتند:ما دلیران بودیم ، حالمان خوب است​

ما فاتحانی سرفراز بودیم ، خدا با ماست​

و ما می گفتیم : هیچ چیز ما را تغییر نخواهد داد​

از دیروز تا به کنون، همانی بوده ایم که هستیم​

از دیروز تا به کنون ، چیزی تغییر نکرده است ​

از دیروز تا بحال ، همانی بوده ایم که هستیم​

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد