خدایا مگه این همه ظلم و جنایت نمیبینی...کجایی اصلا هستی؟
.
.
.
لعنت به این سناریوهای همیشگیتون
لعنت به همهچیتون
.
.
.
یه فیلم دیدم خیلی وقت پیش یادم رفته اسمش
یه دختری که گریه میکرد از روی ناتوانی میگف دوس داشتم الان خدا اینجا بود یه چک میخابوندم تو گوشش بهش میگفتم تو هیچی نیستی
تلنگر می زند بر شیشه*ها سرپنجه باران
نسیم سرد می خندد به غوغای خیابانها
دهان کوچه پر خون می*شود از مشت خمپاره
فشار درد می*دوزد لبانش را به دندانها
زمین گرم است از باران خون امروز
زمین از اشک خون*آلوده خورشید سیراب است
ببین آن گوش از بُن کنده را در موج خون مادر
که همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا می*باردت از آسمان بر سر
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا می*باردت از آسمان بر سر
در ماتم*سرای خویش را بر هیچکس مگشا
که مهمانی بغیر از مرگ را بر در نخواهی دید
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
زمین گرم است از باران بی*پایان خون امروز
ولی دلهای خونین جامگان در سینه*ها سرد است
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه این در
که قلب آهنین حلقه هم آکنده از درد است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا می*باردت از آسمان بر سر
نگاه خیره را از سنگفرش کوچه*ها بردار
که اکنون برق خون می*تابد از آیینه خورشید
دوچشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه می*دوزی
تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید
نخـواهی دید نخـواهی دید
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا می*باردت از آسمان بر سر
ببین آن مغز خون*آلوده را آن پاره دل را
که در زیر قدمها می*تپد بی هیچ فریادی
سکوتی تلخ در رگهای سردش زهر می*ریزد
بدو با طعنه می*گوید که بعد از مرگ آزادی
زمین می*جوشد از خون زیر این خورشید عالم سوز
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود امروز
زمین گرم است از باران بی*پایان خون امروز
ولی دلهای خونین جامگان در سینه*ها سرد است
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه این در
که قلب آهنین حلقه هم آکنده از درد است
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا می*باردت از آسمان بر سر
نگاه خیره را از سنگفرش کوچه*ها بردار
که اکنون برق خون می*تابد از آیینه خورشید
دوچشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه می*دوزی
تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید
نخـواهی دید نخـواهی دید
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
که باران بلا می*باردت از آسمان بر سر
بمان مادر بمان در خانه خاموش خود مادر
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
ای بسا در که به نوک مژهات باید سفت
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری میآشفت
گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو
گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت
تراژدی را آدمهای تسلیم شدهی توسری خورده نمیسازند! آدمهایی میسازند که برای زندگی مبارزه میکنند اما زورشان نمیرسد.
اوضاع خیلی کثیفتر و بدتر از سابق میگذرد. روزها را یکی بعد از دیگری قتل عام میکنیم و امید روز بهتری نیست.
هر چه قدر هم قوی باشید حریف فکر و خیالهای آخر شب نمیشوید.
این مملکت هر شب ما را با حس درماندگی و ناچاری خوابمان میکند و هر صبح با یک حس شرمساری که متعلق به ما نیست بیدارمان میکند.
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد ازین فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهانِ فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانیّ عالم را طفیل عشق میبینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل کجائی ساقیا برخیز
که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بیغلط باشد که حافظ داد تلقینم
وقتی دوست و دشمنت را با هم دیدی، تو در اصل دو تا دشمن داری، یکی آشکار و دیگری پنهان.
ما در دوران تاریکی زندگی میکنیم، جایی که بدترین افراد ترس خود را از دست داده اند و بهترینها امید خود را.
چه کسی توان این را دارد تا مرا نجات دهد؟
هیچ کس!
زیرا هیچ کسی از من مقتدرتر و توانمندتر نیست.
و من، من یگان دشمن خویشتنم.
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن
خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی
تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش
هر نفس با بوی رحمان میوزد باد یمن
شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او
در همه شهنامهها شد داستان انجمن
خنگ چوگانی چرخت رام شد در زیر زین
شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن
جویبار ملک را آب روان شمشیر توست
تو درخت عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن
بعد از این نشکفت اگر با نکهت خلق خوشت
خیزد از صحرای ایذج نافه مشک ختن
گوشه گیران انتظار جلوه خوش میکنند
برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن
مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش
ساقیا می ده به قول مستشار مؤتمن
ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار
تا از آن جام زرافشان جرعهای بخشد به من