شبگرد

شبگرد

Nothing Else Matters
شبگرد

شبگرد

Nothing Else Matters

مرجان

1327-1399

تو اگه قصه بخوای...

1917

سرگرد مکنزی: فقط به راه برای تموم کردن این جنگ وجود داره، اینکه فقط یه نفر باقی بمونه!

صدا

_این اتفاق بیفته، دیگه متوجه میشم خدا ی بارم بهم خندیده.

_تو تاحالا کاری کردی و درراهش تلاش کردی ک خدا بهت نخندیده باشه.

غزل شماره ۱۳ حافظ

می‌دمد صبح و کله بست سحاب

الصبوح الصبوح یا اصحاب


می‌چکد ژاله بر رخ لاله

المدام المدام یا احباب


می‌وزد از چمن نسیم بهشت

هان بنوشید دم به دم می ناب


تخت زمرد زده است گل به چمن

راح چون لعل آتشین دریاب


در میخانه بسته‌اند دگر

افتتح یا مفتح الابواب


لب و دندانت را حقوق نمک

هست بر جان و سینه‌های کباب


این چنین موسمی عجب باشد

که ببندند میکده به شتاب


بر رخ ساقی پری پیکر

همچو حافظ بنوش باده ناب

Parasite

http://s12.picofile.com/file/8397511000/parasite.jpg
- میدونی چه نقشه ای هیچوقت شکست نمیخوره ؟ هیچ نقشه ای . میدونی چرا ؟ اگه نقشه ای بکشی زندگی هیچوت وفق مرادت پیش نمیره ، وقتی نقشه ای نباشه هیچی اشتباه پیش نمیره و اگه چیزی از کنترل خارج شه مهم نیست چه بخوای کسی رو بکشی یا به کشورت خیانت کنی ..

آیه 37 سوره الرحمن

فَإِذَا انْشَقَّتِ السَّمَاءُ فَکَانَتْ وَرْدَةً کَالدِّهَانِ  * در آن هنگام که آسمان شکافته شود و همچون روغن مذاب گلگون گردد (حوادث هولناکی رخ می‌دهد که تاب تحمل آن را نخواهید داشت)!

نگو

نگو که رفتن پایان ماجراست رفیق

خدا بزرگتر از دردهای ماست رفیق

یاد صادق هدایت

امروز 19 فروردین 1399 مصادف با شصت و نهمین سالمرگ صادق هدایت هست. بمنظور یاد و خاطر این شخصیت مشهور تاریخ معاصر ایران یادی میکنم از اولین‌کتابهایی ک درباره هدایت؛ زندگی و آثارش سالها پیش مطالعه کردم که البته درحال حاضر مطمئن نیستم مجددا چاپ و نشر بشه.

کتاب یاد صادق هدایت به کوشش علی دهباشی مجموعه نظریات و خاطرات افراد مختلف درباره هدایت هست و در 870 صفحه در سال 1380 به چاپ رسید.  از قسمت‌های جالب مجموعه میشه به گزارش خودکشی صادق هدایت از اسماعیل جمشیدی اشاره کرد ک مستندوار و خوش‌قلم نوشته شده.


-هوا نیمه تاریک و نمناک بود . داخل سر سرا شدیم . از راهرو گذشتیم و پله ها را زیر پا گذاشتیم . پله ها تنگ و پر پیچ و خم بود و کار بالا بردن تابوت را مشکل می آرد. تابوت به لبه یپله ها می خورد و سرو صدایی به وجود می آورد. این صحنه در من یک حالت عجیبی به وجودآورده بود. مثل اینکه تب کرده باشم ، بوی نم ، هوا گرفته ، راه پله باریک و تنگ ، صدای به همخوردن تابوت و پله ها … یک حالت سر سام داشتم ، یک حالت عصبی و غم ناک داشتم . دردرون من غوغایی بود . صحنه هایی از بوف کور در ذهن من تداعی می شد. بوف کور را به خاطرآوردم . آن چمدان ، آن جسد ، آن آدمی که کشته شده بود . آن درشکه ، آن مرد خنزر پنزری . آنصداهای عجیب و غریبی که آدم در هنگام مطالعه ی بوف کور احساس می آند . صدایچرخهای درشکه ، دندان زرد و کرم خورده ی درشکه چی ، قصابی که پیش بندش خونی است ،مگس هایی که دور لاشه را گرفته اند ، خون دلمه بسته و مرده و نعش …

در همان حال ، دلم می خواست به در و دیوار آپارتمان دقیق شوم ، ببینم چه چیز جالبی دراین خانه ی قدیمی و کهنه وجود دارد و چه چیز موجب شد که صادق هدایت این آپارتمان را برایمقصود خود انتخاب کند ، ولی صدای وحشت آور تابوت و حالت تبی که در من ایجاد شده بود وبرخورد گوشه های تابوت که به درو دیوار و گاهی به نرده های پله ها می خورد ، مثل چکش بهمغزم می رسید و نمی گذاشت حواسم جمع باشد ، و یک حالت غیر عادی و در حال خود داشتهباشم . گاهی یک حالت ترس و وحشت به من دست می داد . فکر اینکه تا چند لحظه ی دیگرجنازه صادق خان را روی زمین خواهم دید ، مرا می ترساند . گاهی این حالت ترس در من غلبهمی کرد و از شدت ضعف ناخود آگاه به دیوار تکیه می دادم و یا نرده ها را می گرفتم که نیفتم ومواظب بودم که دستم نلرزد و دوربین از دستم نیفتد . الآن تشریح دقیق و لحظه به لحظه ی آنحالات برای بنده مشکل است .یادداشتهایم در شب آن روز در این دفتر چه خیلی خلاصه و کوتاه است . ولی همین مطالبکوتاه قادرند دست کم مرا به آن روز شوم نزدیک آنند.بالاخره به طبقه ی سوم رسیدیم . آپارتمان صادق هدایت دست راست قرار داشت . حملکنندگان تابوت که گردنشان خسته شده بود ، لحظه ای نفس تازه کردند . مأمورین کنار درایستادند . آنها جلو و من پشت سرشان بودند . یکی از مأمورین کلیدی که برای باز کردن در بههمراه آورده بود ، به مأمور ارشد داد . صدای خشک گردش کلید در قفل پیچید و بنده فکر میکردم الآن که همه وارد شویم صادق خان را پشت میزش نشسته خواهیم دید . با آن صورت لاغرو کشیده و با آن چشمهای تیزی که از پشت عینکش یک حالت مخصوص دارد ، از همه ی مااستقبال خواهد کرد. و یکی دو تا از آن متلکهای دست به نقدش را نثار ما خواهد نمود ، ولیافسوس ، منظره ای که در حقیقت می دیدیم غیر از آن بود که در خیال من گذشت . نه ، صادق خان پشت میزش ننشسته بود ، عینک هم به چشم نداشت، لبخندی هم در کارنبود . متلک هم نبود ، صادق خان مرده بود … صادق خان خوابیده بود، روی تخت دراز کشیدهبود، یک ژاکت به تن داشت ، خیلی تمیز و پیراهن تمیز و شلوار هم به پا داشت.صادق خان صورتش را هم اصلاح کرده بود . انگار می خواسته به مهمانی برود یا مثلا در یک ضیافت رسمی شرکت کند.لباس تمیز ، صورت تراشیده و موهای شانهخورده و مرتب ، فقط دستهایش کمی قرمز رنگ شده بود . ورم داشت. قیافه اش مثلقیافه ی یک آدم مرده نبود.صادق خان راحت و آرام خوابیده بود . یک مرگ راحت و آرام ، یک قیافه ی آرام …خوب توجه کنید ، آقای جمشیدی ، بنده بعد از دیدن صادق هدایت در آن پوز وحالت و آن آرامش ، تصورم را نسبت به مرگ تغییر دادم . وقتی صادق هدایت بی حس وحرکت را دیدم ، چنین به نظرم آمد که صادق در آخرین دقایقی که احساس زندگی و زنده ماندن را از دست می داد و با مرگ آشنا می شد ، قیافه ی مرگ را خوشایند دیده بود….!

سیزده‌بدر

نمی‌دانم باید جایتان را پُر یا خالی بکنم. دیروز که سیزده‌بدر بود با چند تن از رفقا به قصد سیر و گشت و دور ریختن نحوست (که هیچ فایده‌ای ندارد) به قلهک رفتیم. نمی‌دانم که خوش و یا بد گذشت چون مفهوم بدی و خوبی را فراموش کرده‌ام.

از میان نامه‌ها به حسن شهید نورایی
١٤ فروردین ماه ١٣٢٨

غزل شماره ۳۵۹ حافظ

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

راحت جان طلبم و از پی جانان بروم


گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم


دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم


چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت

به هواداری آن سرو خرامان بروم


در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت

با دل زخم کش و دیده گریان بروم


نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی

تا در میکده شادان و غزل خوان بروم


به هواداری او ذره صفت رقص کنان

تا لب چشمه خورشید درخشان بروم


تازیان را غم احوال گران باران نیست

پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم


ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون

همره کوکبه آصف دوران بروم