شبگرد

شبگرد

Nothing Else Matters
شبگرد

شبگرد

Nothing Else Matters

آبان

.

کدام آبان؟

.

فردوسی

درختی که تلخ است وی را سرشت

گرش برنشانی به باغ بهشت


ور از جوی خلدش به هنگام آب

به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب


سرانجام گوهر به کار آورد

همان میوه ی تلخ بار آورد

جاناتان مرغ دریایی

کتاب جاناتان مرغ دریایی اثر ریچارد باخ با عنوان اصلی «jonathan Livingston seagull» اولین بار سال ۱۹۷۰ منتشر شد. داستان کتاب داستان یک مرغ دریایی است که برای آموختن درباره‌ی زندگی و رسیدن به کمال پرواز می‌کند. راسل مونسون این کتاب را تصویرسازی کرده است. داستان جاناتان مرغ دریایی اولین بار در پایان دهه‌ی ۶۰ قرن بیستم به‌صورت داستان کوتاه در مجله‌ی فلایینگ منتشر شد و سپس به‌صورت کتاب درآمد. در نخستین سال انتشار بیش از یک‌میلیون نسخه از جاناتان مرغ دریایی در سراسر آمریکا فروخته شد. کتاب جاناتان مرغ دریایی در سه بخش نوشته‌شده بود اما سال ۲۰۱۴ نسخه‌ی جدیدی از آن به بازار که آمد که ۱۷ صفحه تحت عنوان بخش چهارم به آن افزوده‌شده بود. کتاب جاناتان مرغ دریایی طرفداران بسیاری در سراسر جهان دارد و تاکنون به چندین و چند زبان مختلف برگردانده شده است.

جاناتان مرغ دریایی‌ای است که حوصله‌اش از جمع‌کردن غذا سر رفته است. او تحمل روتین زندگی مرغ‌های دریایی را ندارد و هر روز ماجرای تازه‌ای ایجاد می‌کند و تلاش‌ می‌کند چیزهای بیشتری از پرواز بیاموزد. نافرمانی‌های جاناتان باعث اخراج او از گله می‌شود. جاناتان پس از اخراج از گروه شروع به ماجراجویی کرده و تلاش می‌کند چیزهای بیشتری درباره‌ی خودش و توانایی‌هایش بیاموزد. همین اتفاقات چالش‌های عجیبی را پیش روی جاناتان قرار می‌دهد.

این رمان کوتاه، کتاب دوست داشتنی و روراستی‌است و در این روزهای کرونایی و مصیبت های اقتصادی حقیقتش انرژی خوبی میده و باتوجه به حجم کم و نوع کاغذ و نقاشی‌های زیبا و اهدافی ک نویسنده در متن جای داده بود انتخاب مناسبی برای کتاب دردست گرفتن بود. هدف و مقصود کلی این نوشته انگیزشی‌ست که قهرمان در این دنیا افرادی هستن که کلیشه رو میشکنن و راه‌های نرفته رو یکی پس از دیگری طی میکنن و جامعه سنتی که از تغییر و جاودانگی و لذت های اصلی پرهیز دارن رو پس میزنه. تلاش تا بینهایت و تکامل، عشق و  آزادی ...

-هزاران زندگی، ده هزار و پس از آن هم شاید یکصد زندگی دیگر تا سرانجام دریابیم چیزی به نام کمال وجود دارد و بعد یکصد زندگی دیگر تا درک کنیم که مقصود زندگی رسیدن به آن کمال و نمایاندن آن است. این قانون همچنان جاری است. بهره ما از جهان بعدی بسته به چیزهایی است که در این جهان می‌آموزیم. اگر چیزی نیاموزیم زندگانیمان فرقی نخواهد کرد؛ همان محدودیت ها و موانعی که باید از آنها گذشت.

-اما جاناتان تو آنقدر آموخته‌ای که برای رسیدن به این دنیا، نیازی به گذشتن از هزاران دنیای دیگر نداشتی.

-مرغ پیر پاسخ به سوال جاناتان که پرسید آیا بهشتی وجود دارد؟  چنین جایی وجود ندارد. بهشت زمان و مکان ندارد. بهشت، کمال است.

-سرعت مطلق همان کمال است.

-تنها قانون واقعی این است که به آزادی منتهی شود. قانون دیگری وجود ندارد.

محمدرضا شجریان

مرغ سحر ناله سر کن...

۱۳۱۹ _ ۱۳۹۹

بارتلبی محرر | ترجیح می‌دهم که نه

«بارتلبی در واشینگتون کارمند جزئی در «دایره‌ی مرسولات باطله» بوده که غفلتا متعاقب یک تغییر و تحول اداری از کار برکنار شده است.

وقتی به این شایعه فکر می‌کنم، نمی‌توانم احساسی را که به من دست می‌دهد به خوبی بیان کنم. مرسولات باطله! آیا شبیه آدم‌های مرده به نظر نمی‌رسد؟ مردی را مجسم کنید از بداقبالی و بالذاته مستعد یأس و کسالت. برای این خلقیات آیا مشغله‌ای تشدید کننده‌تر از کار با نامه‌های باطله و دسته‌بندی آن‌ها برای سوزاندن هست؟ گاهی کارمند رنگپریده در میان تای کاغذ حلقه‌ی انگشتری می‌یابد. شاید انگشتی که مقصد آن بوده اکنون در گور پوسیده باشد. اسکناسی که به قصد اعانت در اسرع وقت ارسال شده، درحالیکه نیازمندش دیگر نه می‌خورد و نه گرسنه می‌شود. رحمت خدا بر آنان که مأیوس مردند. استدعای امید براب آنان که ناامید مردند. اخبار مسرت‌بخش برای آنان که از رنج‌های تسکین نیافته نفس‌بریده مردند. در مأموریت‌های زندگی، این نامه‌ها به سوی مرگ می‌شتابند. آه، بارتلبی! آه، انسان!»

هرطور فکر کردم بعد خوندن این کتاب مطلب خاصی ب ذهنم نرسید؛ هرچند داستان درگیرکننده و پرمفهومی هستش که نتونستم هدف و مقصود نهایی هرمان ملویل از این اثرش رو بهش برسم و ابهامات زیادی تو ذهنم موند. ولی چیزی ک عیان بود جنبه‌های منفی زندگی  و مواجهه سخت آدمیزاد با دنیاست و بارتلبی بجز دیوار چیز دیگری در دنیایش نمی‌بیند. و ترجیح می‌دهد دیگر کاری با جهان پیرامونش نداشته باشد.

رباعی شماره ۵۷۱ مولوی

این واقعه را سخت بگیری شاید

از کوشش عاجزانه کاری ناید


از رحمت ایزدی کلیدی باید

تا قفل چنین واقعه را بگشاید

غزل شماره ۹۳ حافظ

چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت

حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت


به نوک خامه رقم کرده‌ای سلام مرا

که کارخانه دوران مباد بی رقمت


نگویم از من بی‌دل به سهو کردی یاد

که در حساب خرد نیست سهو بر قلمت


مرا ذلیل مگردان به شکر این نعمت

که داشت دولت سرمد عزیز و محترمت


بیا که با سر زلفت قرار خواهم کرد

که گر سرم برود برندارم از قدمت


ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتی

که لاله بردمد از خاک کشتگان غمت


روان تشنه ما را به جرعه‌ای دریاب

چو می‌دهند زلال خضر ز جام جمت


همیشه وقت تو ای عیسی صبا خوش باد

که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت

فروغ فرخزاد

این شهر پر از صدای پای مردمیست

که همچنان که ترا می بوسند

طناب دارت را می بافند

مردمانی که صادقانه دروغ می گویند

و عاشقانه خیانت می کنند

غزل شماره ۳۹ حافظ

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است

شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است


ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته‌ای

کت خون ما حلالتر از شیر مادر است


چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه

تشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرر است


از آستان پیر مغان سر چرا کشیم

دولت در آن سرا و گشایش در آن در است


یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است


دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت

امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است


شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم

عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است


فرق است از آب خضر که ظلمات جای او است

تا آب ما که منبعش الله اکبر است


ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم

با پادشه بگوی که روزی مقدر است


حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک تو

کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است

غزل شماره ۳۲۲ حافظ

خجل است سرو بستان بر قامت بلندش

همه صید عقل گیرد خم زلف چون کمندش


چو درخت قامتش دید صبا به هم برآمد

ز چمن نرست سروی که ز بیخ برنکندش


اگر آفتاب با او زند از گزاف لافی

مه نو چه زهره دارد که بود سم سمندش


نه چنان ز دست رفته‌ست وجود ناتوانم

که معالجت توان کرد به پند یا به بندش


گرم آن قرار بودی که ز دوست برکنم دل

نشنیدمی ز دشمن سخنان ناپسندش


تو که پادشاه حسنی نظری به بندگان کن

حذر از دعای درویش و کف نیازمندش


شکرین حدیث سعدی بر او چه قدر دارد

که چنو هزار طوطی مگس است پیش قندش

غزل شماره ۶۰ حافظ

آن پیک نامور که رسید از دیار دوست

آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست


خوش می‌دهد نشان جلال و جمال یار

خوش می‌کند حکایت عز و وقار دوست


دل دادمش به مژده و خجلت همی‌برم

زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست


شکر خدا که از مدد بخت کارساز

بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست


سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار

در گردشند بر حسب اختیار دوست


گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند

ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست


کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح

زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست


ماییم و آستانه عشق و سر نیاز

تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست


دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک

منت خدای را که نیم شرمسار دوست

تنهای تنهایم

چنان تنهای تنهایم که حتی نیستم با خود                 

 نمی دانم که عمری را چگونه زیستم با خود


خدا بر موج خون خواهد سه ربع غیر مسکون را          

ز بس بگریستم بی خویشتن بگریستم با خود


گدا و شیخ و شه دانند هر یک چندشان چون است         

من بیدل نمی دانم که حتی کیستم با خود